۩۩ وبلاگ شخصی سید حسین امامی تفتی ۩۩
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1381
«صبح رؤيايي»
من مانده ام در حسرت يك صبح رويايي
در بند شب مي نالم از اندوه تنهايي
من مانده ام در حسرت يك لحظه رويش
كي مي دمي در جسم من اي روح شيدايي
لبخند تو در خواب من غوغا به پا كرده است
برده است از دل طاقت و صبر و شكيبايي
آيا چو خورشيدي تو را يك روز مي بينم؟
يا شام من مي گردد از روي تو رويايي؟
من منتظر هستم كه تا برما بتابي تو
در صبح يك جمعه، تو اي نور اهورايي
در بند شب مي نالم از اندوه تنهايي
من مانده ام در حسرت يك لحظه رويش
كي مي دمي در جسم من اي روح شيدايي
لبخند تو در خواب من غوغا به پا كرده است
برده است از دل طاقت و صبر و شكيبايي
آيا چو خورشيدي تو را يك روز مي بينم؟
يا شام من مي گردد از روي تو رويايي؟
من منتظر هستم كه تا برما بتابي تو
در صبح يك جمعه، تو اي نور اهورايي
نوشته شده توسط سید حسین امامی تفتی
در 21:59 | لینک ثابت
•
دوشنبه شانزدهم دی 1381
ميان دو پلك
دوباره بارش اندوه هاي دريايي
دوباره فاصله هاي غريب و رويايي
دوباره بارش يك ريز زخم بر جانم
دوباره مي رسد از دورهايت آوايي
مرا هواي زمستان خاك پژمرده است
چرا بزرگ بهاري، چرا نمي آيي؟
چرا ميان دهان ها رها و تنهايم
ميان اين همه شياد پست هرجايي
بيا سكوت ميان دو پلك من پوسيد
بيا به اين همه ساكت بگو كه مي آيي
بگو چه فصل عجيبي زراه مي آيد
هلا همانكه تمناي جمع جانهايي
¤
هلا همانكه بزرگي، بسان اقيانوس
هلا همانكه جلودار صبح فردايي
چه سخت مي گذرد تا بهار آمدنت
بگو به اين همه رفتن، بگو كه مي آيي
دوباره فاصله هاي غريب و رويايي
دوباره بارش يك ريز زخم بر جانم
دوباره مي رسد از دورهايت آوايي
مرا هواي زمستان خاك پژمرده است
چرا بزرگ بهاري، چرا نمي آيي؟
چرا ميان دهان ها رها و تنهايم
ميان اين همه شياد پست هرجايي
بيا سكوت ميان دو پلك من پوسيد
بيا به اين همه ساكت بگو كه مي آيي
بگو چه فصل عجيبي زراه مي آيد
هلا همانكه تمناي جمع جانهايي
¤
هلا همانكه بزرگي، بسان اقيانوس
هلا همانكه جلودار صبح فردايي
چه سخت مي گذرد تا بهار آمدنت
بگو به اين همه رفتن، بگو كه مي آيي
نوشته شده توسط سید حسین امامی تفتی
در 21:58 | لینک ثابت
•
شنبه شانزدهم آذر 1381
موعود آسماني
در انتظار خورشيد لبريز از پگاهم
طرحي ز نور دارم در صبح و شامگاهم
اين كشتي شكسته يعني دل غريبم
با چنگ مي سرايد: «اي واي بي پناهم»
با گوشه نگاهي كام مرا روا كن
اي آنكه درد با توست گلواژه شفا، هم
در پيش قدر معشوق عاشق بها ندارد
هستي همه توهستي، من عبد روسياهم
تا لحظه وصالت دل روز و شب ندارد
موعود آسماني كي مي كني نگاهم؟
طرحي ز نور دارم در صبح و شامگاهم
اين كشتي شكسته يعني دل غريبم
با چنگ مي سرايد: «اي واي بي پناهم»
با گوشه نگاهي كام مرا روا كن
اي آنكه درد با توست گلواژه شفا، هم
در پيش قدر معشوق عاشق بها ندارد
هستي همه توهستي، من عبد روسياهم
تا لحظه وصالت دل روز و شب ندارد
موعود آسماني كي مي كني نگاهم؟
نوشته شده توسط سید حسین امامی تفتی
در 21:56 | لینک ثابت
•
پنجشنبه شانزدهم آبان 1381
امام مهربان
رفت يك شب كه زمستاني بود
و زمين تشنه و طوفاني بود
مردي از طايفه آينه ها
مهربان ساده و باراني بود
كهكشان از دل او مي تابد
مثل يك آيه قرآني بود
خارج از باورمان بود ولي
ماه خرداد زمستاني بود
يادمان هست كه آن شب انگار
ماه آماده مهماني بود
آسمان منتظر مردي بود
مرد سبزي كه نوراني بود
و زمين تشنه و طوفاني بود
مردي از طايفه آينه ها
مهربان ساده و باراني بود
كهكشان از دل او مي تابد
مثل يك آيه قرآني بود
خارج از باورمان بود ولي
ماه خرداد زمستاني بود
يادمان هست كه آن شب انگار
ماه آماده مهماني بود
آسمان منتظر مردي بود
مرد سبزي كه نوراني بود
نوشته شده توسط سید حسین امامی تفتی
در 21:54 | لینک ثابت
•
سه شنبه شانزدهم مهر 1381
در محضر خورشيد
تو روزي خواهي آمد، عشق را آواز خواهي كرد
رهي از دل به آغوش حقيقت باز خواهي كرد
تو روزي با سحر مي آيي و در محضر خورشيد
مرا با شب، ستاره، آسمان همراز خواهي كرد
هوا سرشار از عطر حضور عشق خواهد شد
دلم را محرم صدها شقايق راز خواهي كرد
از اين مرداب ما را تا حريم آب خواهي برد
فضا را پر ز بوي بوته هاي ناز خواهي كرد
اگرچه آسمان خالي ست چندي از صداي بال
افق را عاقبت پر از پر و پرواز خواهي كرد
نمي گردد زمان جز بر مدار چشمهاي تو
حيات ديگري را در جهان آغاز خواهي كرد
رهي از دل به آغوش حقيقت باز خواهي كرد
تو روزي با سحر مي آيي و در محضر خورشيد
مرا با شب، ستاره، آسمان همراز خواهي كرد
هوا سرشار از عطر حضور عشق خواهد شد
دلم را محرم صدها شقايق راز خواهي كرد
از اين مرداب ما را تا حريم آب خواهي برد
فضا را پر ز بوي بوته هاي ناز خواهي كرد
اگرچه آسمان خالي ست چندي از صداي بال
افق را عاقبت پر از پر و پرواز خواهي كرد
نمي گردد زمان جز بر مدار چشمهاي تو
حيات ديگري را در جهان آغاز خواهي كرد
نوشته شده توسط سید حسین امامی تفتی
در 21:52 | لینک ثابت
•
شنبه شانزدهم شهریور 1381
مشتاق تر از...
اي واي درون سينه مانده است دلم
آشفته و بي سكينه مانده است دلم
بر ديدن روي ماه مهدي(عج) همه شب
مشتاق تر از مدينه مانده است دلم
آشفته و بي سكينه مانده است دلم
بر ديدن روي ماه مهدي(عج) همه شب
مشتاق تر از مدينه مانده است دلم
نوشته شده توسط سید حسین امامی تفتی
در 21:49 | لینک ثابت
•
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1381
فصل انتظار
اين سوز عاشقانه به جايي نمي رسد
وين شعر و اين ترانه به جايي نمي رسد
بايد به كوي آن مه شيرين سفر كنم
رهرو درون خانه به جايي نمي رسد
آن به كه پيش سرو قدش ريشه زد به خاك
در شوره زار، دانه به جايي نمي رسد
سيمرغ زاده اي كه بود سدره اش مكان
ماند اگر به لانه به جايي نمي رسد
اين بادبان شكسته غمگين جدا ز نوح
در بحر بي كرانه به جايي نمي رسد
صاحب زمانه اي چو تو بايد به پا شود
فرياد غمگنانه به جايي نمي رسد
بازآ كه در فسرده ترين فصل انتظار
نازك ترين جوانه به جايي نمي رسد
«قائم» بيا كه «دولت» دلخسته ات فسرد
شعر فسونگرانه به جايي نمي رسد
وين شعر و اين ترانه به جايي نمي رسد
بايد به كوي آن مه شيرين سفر كنم
رهرو درون خانه به جايي نمي رسد
آن به كه پيش سرو قدش ريشه زد به خاك
در شوره زار، دانه به جايي نمي رسد
سيمرغ زاده اي كه بود سدره اش مكان
ماند اگر به لانه به جايي نمي رسد
اين بادبان شكسته غمگين جدا ز نوح
در بحر بي كرانه به جايي نمي رسد
صاحب زمانه اي چو تو بايد به پا شود
فرياد غمگنانه به جايي نمي رسد
بازآ كه در فسرده ترين فصل انتظار
نازك ترين جوانه به جايي نمي رسد
«قائم» بيا كه «دولت» دلخسته ات فسرد
شعر فسونگرانه به جايي نمي رسد
نوشته شده توسط سید حسین امامی تفتی
در 21:47 | لینک ثابت
•
دوشنبه سی و یکم تیر 1381
لهجه باران
بگذار تا به لهجه باران بخوانمت
مانند عشق از دل و ازجان بخوانمت
تا كوهها صداي مرا منتشر كنند
همراه بادهاي پريشان بخوانمت
چشمم سفيد گشت و تو از ره نيامدي
يعقوب وار يوسف كنعان بخوانمت
بگذار تا به يمن ظهورت بهار محض
برگوش شاخه هاي زمستان بخوانمت
آهنگ التهاب سراب است در دلم
بگذار تا به لهجه باران بخوانمت
مانند عشق از دل و ازجان بخوانمت
تا كوهها صداي مرا منتشر كنند
همراه بادهاي پريشان بخوانمت
چشمم سفيد گشت و تو از ره نيامدي
يعقوب وار يوسف كنعان بخوانمت
بگذار تا به يمن ظهورت بهار محض
برگوش شاخه هاي زمستان بخوانمت
آهنگ التهاب سراب است در دلم
بگذار تا به لهجه باران بخوانمت
نوشته شده توسط سید حسین امامی تفتی
در 23:44 | لینک ثابت
•
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1381
الماس جاري
گويا زبان بي زبان واژه هايي
مثل غزل با شعر دلها آشنايي
من در حضور غيبتم محبوسم اما
تو در بسيط بحر اشعارم رهايي
بهتر بگويم، من زتو آكنده هستم
از جان به جز تو در تنم ني رد پايي
حس مي كنم بي تو غزلهايم عقيم است
كي مريم شعر مرا رخ مي نمايي
بايد غزلهاي غريبي گفته باشي
اينسان كه با فرهنگ دلها آشنايي
مي شد بميرم تا ز تو غايب نباشم
هم مي شود من زنده باشم تا بيايي
اي سبز باورتر، ز هرچه سبز روشن
اي آبي احساس اي رنگ خدايي
از شاهباز شعر چشمانت عجب نيست
كاينسان زپشت پرده هم دل مي ربايي
مثل سكوت بيستون، پرشور و زخمي
مثل صداي خسته فرهادهايي
«اي ناخداي باخداي» بحرپيما
در وادي حيرت چو خضر رهنمايي
نذر ضريح چشم تو الماس جاري
از چشم بيمارت نصيبم كن شفايي
زنجيره دلهاي عاشق فرش راهت
زيرا كليد قفل مشكلهاي مايي
مثل غزل با شعر دلها آشنايي
من در حضور غيبتم محبوسم اما
تو در بسيط بحر اشعارم رهايي
بهتر بگويم، من زتو آكنده هستم
از جان به جز تو در تنم ني رد پايي
حس مي كنم بي تو غزلهايم عقيم است
كي مريم شعر مرا رخ مي نمايي
بايد غزلهاي غريبي گفته باشي
اينسان كه با فرهنگ دلها آشنايي
مي شد بميرم تا ز تو غايب نباشم
هم مي شود من زنده باشم تا بيايي
اي سبز باورتر، ز هرچه سبز روشن
اي آبي احساس اي رنگ خدايي
از شاهباز شعر چشمانت عجب نيست
كاينسان زپشت پرده هم دل مي ربايي
مثل سكوت بيستون، پرشور و زخمي
مثل صداي خسته فرهادهايي
«اي ناخداي باخداي» بحرپيما
در وادي حيرت چو خضر رهنمايي
نذر ضريح چشم تو الماس جاري
از چشم بيمارت نصيبم كن شفايي
زنجيره دلهاي عاشق فرش راهت
زيرا كليد قفل مشكلهاي مايي
نوشته شده توسط سید حسین امامی تفتی
در 21:41 | لینک ثابت
•
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1381
حسرت ديدار
روز و شب كار دلم ناله و آه است بيا
بي تو عمر همه عالم به تباه است بيا
صبر ايوب مرا نيست كه هجر تو كشم
دل طوفان زده ام چشم به راه است بيا
بي تو اي ماه، زمين عرصه دلتنگي هاست
جلوه روي تو چون جلوه ماه است بيا
شب و روزم همه در حسرت ديدار گذشت
روي زرد و دل بيمار گواه است بيا
دگر از جور زمان سخت به تنگ آمده ايم
روز ما چون شب تاريك سياه است بيا
وعده كردي شرر ظلم اگر شعله كند
خواهي آمد كه همان لحظه و گاه است بيا
چشم دلسوختگان منتظر مقدم توست
سايه ات بر سر ما عزت و جاه است بيا
بي تو عمر همه عالم به تباه است بيا
صبر ايوب مرا نيست كه هجر تو كشم
دل طوفان زده ام چشم به راه است بيا
بي تو اي ماه، زمين عرصه دلتنگي هاست
جلوه روي تو چون جلوه ماه است بيا
شب و روزم همه در حسرت ديدار گذشت
روي زرد و دل بيمار گواه است بيا
دگر از جور زمان سخت به تنگ آمده ايم
روز ما چون شب تاريك سياه است بيا
وعده كردي شرر ظلم اگر شعله كند
خواهي آمد كه همان لحظه و گاه است بيا
چشم دلسوختگان منتظر مقدم توست
سايه ات بر سر ما عزت و جاه است بيا
نوشته شده توسط سید حسین امامی تفتی
در 21:33 | لینک ثابت
•
پنجشنبه یکم فروردین 1381
بي گل و يار چرا؟
آينه بي اثر شود گر كه تو جلوه گر شوي
روشني سپيده دم هم نفس سحر شوي
اي مه من چه مي شود از افق زلال عشق
پرده زرخ برافكني جلوه كني بدر شوي
ريخته بال و پر مرا اي همه بال و پر مرا
سوي تو بال و پرزنم بال و پرم اگر شوي
صبر و قرار تابكي؟ بي گل و يار تابكي؟
جان زتنم برون شود تا ز دلم خبر شوي
خسته ز كار و بار ما جانب خود بخوان مرا
ترسم از آن كه سوي ما آيي و خسته تر شوي
چهره ز اشك شسته ام خانه ز غير رفته ام
تا كه تو ميهمان اين خسته خونجگر شوي
«ياسر» اگر براه وصل آينه دار غم شدي
بعد صبوري عاقبت همقدم ظفر شوي
روشني سپيده دم هم نفس سحر شوي
اي مه من چه مي شود از افق زلال عشق
پرده زرخ برافكني جلوه كني بدر شوي
ريخته بال و پر مرا اي همه بال و پر مرا
سوي تو بال و پرزنم بال و پرم اگر شوي
صبر و قرار تابكي؟ بي گل و يار تابكي؟
جان زتنم برون شود تا ز دلم خبر شوي
خسته ز كار و بار ما جانب خود بخوان مرا
ترسم از آن كه سوي ما آيي و خسته تر شوي
چهره ز اشك شسته ام خانه ز غير رفته ام
تا كه تو ميهمان اين خسته خونجگر شوي
«ياسر» اگر براه وصل آينه دار غم شدي
بعد صبوري عاقبت همقدم ظفر شوي
نوشته شده توسط سید حسین امامی تفتی
در 21:30 | لینک ثابت
•
