سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
پنجره ای رو به خانه پدری
روضه خوانی امسال هم تمام شد
تو این دو روز با همه خستگی هایش ، به یاد گذشته ها افتادم
گذشته هایی با همه تلخی ها و شیرینی هایش...
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
121- یا زینب
چه دشوار است پیمودن به هجران تو منزل ها...
شنبه بیست و نهم دی 1386
105- روز عاشورا
کربلا غوغاست امروز
روز عاشورا روضه خواندن نمی خواهد
اگر شیعه باشی و روز عاشورا دلت غمگین نشود
وقت آن است که به خودت شک کنی
شنبه بیست و نهم دی 1386
104- لا یوم کیومک یا اباعبدالله
شنبه بیست و دوم دی 1386
کیست مرا یاری کند
سه روز آب نخوردن
فکر کردن به پایان ماجرا
جنگ با لشکری چند برابر
از دست دادن یک یک یاران
توانی برای جنگ کردن می گذارد یا نه؟
پس حسین با چه نیرویی جنگید
آن هم نه تا آخرین نفس
بلکه از قتال دست کشید به خاطر رضایت او
درست مثل آمدنش که به خاطر او بود
و به خاطر همین او
زنان و دخترانش را به اسارت داد
چیزی که در آن عصر عاشورا به حسین توان قتال داد
همان عشق به او بود
عشقی که تا شام به درازا کشید
و تا کلام او را در طشت طلا نخواند
آرام نگرفت
« ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا »
و حنجره حسین هنوز ندا می کند:
« هل من ناصر ینصرنی »

جمعه بیست و یکم دی 1386
غایب حاضر / 1
تو را غايب ناميده اند، چون «ظاهر» نيستي، نه اينكه «حاضر» نباشي.
«غيبت» به معناي «حاضرنبودن»، تهمت ناروائي است كه به تو زده اند و آنان كه بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي دانند.
آمدنت كه در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را.
وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي گزند با تعجب مي گويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا كه تو در ميان مائي، زيرا امام مائي.
جمعه كه از راه مي رسد، صاحبدلان «دل» از دست مي دهند و قرار از كف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند...
و اينك اي قبله هر قافله و اي «شبروان را مشعله»، در آستانه آدينه اي ديگر با دلدادگان ديگري از خيل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه مي كنيم.
سه شنبه هجدهم دی 1386
حسینیه بازار بوی کربلا می داد
مرد نورانی که با گذشت سالیان زیاد از عمر پربرکتش همچنان نقطه امید تفتی هاست و نفس گرمش همچنان زینت بخش مجالس و محافل. اون سال ها به رغم اعتراضی که همیشه از جانب دیگر خطبای تفت عنوان می شد ، حاج آقای حسنعلی بعد از نماز تو حسینیه امام منبر می رفتند و با بیان بی ریای خود مردم را به سمت اهل بیت رهنمون می شدند. یادم نمی ره چه صفایی داشت. زیلوهایی که سال ها زیرانداز عزاداران حسینی بود و وقتی تو نماز به سجده می رفتیم انگار بوی بهشت می داد. نوای گرم اذان امیر صمیمی و روضه های سوزناک امام جمعه. تنها چای حسینیه که خدمتگذاران اباعبدالله الحسین زحمت پذیرایی با اون رو متقبل می شدند. سینی گردونی خلیفه رضا و گلاب دادن آقای آردی و دیگر عاشقان حسین فاطمه(ع). انگار همین دیروز بود.

روضه که تموم می شد صدای آقای میرجعفری بود که از ته حسینیه بلند می شد و هیئات بازار بود که سنگین وارد می شد. هر سال با مداحی متفاوت ولی آقای میرجعفری پای ثابت این هیئات بوده و هست انشاءالله. ما بچه ها هم هیئات جداگانه ای داشتیم که اول وارد می شد و می خوند و می رفت تا هیئات اصلی وارد بشه. صدای طبل مرحوم عزیز منطقی و حمل چرخ دستی اکو توسط مرحوم غلامرضا فلاح یادم نمی ره. چه شوری داشتیم وقتی هیئات باید به گرمسیر و سرده می رفت. یادش به خیر. چیزی که برای همه مون می مونه همین حضور در مجالس اهل بیت و مخصوصا ابی عبدالله است. چیزی که خیلی تو دلم جا گرفته اون سوز عصر عاشورا ، بعد از نخل برداری بود . روزی که اگه بی مداحی و روضه هم اشک بریزی جا داره. راستی روز عاشورا روضه خوندن هم می خواد؟ مگه میشه تو تفت بود و روز عاشورا به حسینیه بازار نرفت. هنوز سینه سیاه شده و پیرهن مشکی پاره شده از ضرب زنجیر هیئاتی ها یادمه. اونایی که اون جور سینه شون رو سیاه می کردن روسفیدی آخرت رو از حسین فاطمه انتظار دارند. چه اونایی که هنوز هستن و چه اونایی که پر کشیدن و رفتن. یاد مداح اهل بیت مرحوم مهدوی(کاکلی) هم به خیر. معلم ورزشمون بود و مداح هیئات برالسویه. محرم دیگری در پیش است . خداکنه کارایی نکرده باشیم که ابی عبدالله نخوان بیاییم تو مجالسشون...


