خیلی وقت است مطلبی ننوشته ام
دلیلی داشت که هنوز پابرجاست
نیازی به بیانش هم نیست
اما همین قدر می دانم که وبلاگ نوشتن برای بعضی، آمد ندارد
دوستی شرح ماوقع را می داند
چیزی را که حدودا ۶ ماه قبل برایم اتفاق افتاد و کار را به مسیری برد که انتظارش را نداشتم
صحبت از خیانت ها و رذالت هاست
بگذرم
برای امروز و شاید همیشه، این پست بس باشد
...
حال خونین دلان که گوید باز
و از فلک خون خم که جوید باز
هر که چون لاله کاسه گردان شد
زین جفا رخ به خون بشوید باز
شرمش از چشم می پرستان باد
نرگس مست اگر بروید باز
نگشاید دلم چو غنچه اگر
ساغری از لبش نبوید باز